یک ماجرای واقعی

به یکی از شعبه های شورای حل اختلاف رفتم کنجکاو بودم که بدانم آمار طلاق چقدر است زوجین به چه دلایلی از همدیگر جدا شده و چرا خانواده ها از هم پاشیده و متلاشی   می شوند. که ناگاه صدای گریه ی نوزادی مرا متوجه خود نمود. نوزاد در آغوش مادرش به شدت گریه می کرد و بی قرار بود. ظاهراً پدر و مادرش   می خواستند از هم جدا شوند. اشک از چشمانم جاری شد.

به نوزاد خیره شدم، دلم می خواست فریاد بزنم و به آن پدر و مادر بگویم چرا؟ چرا با آینده فرزندتان بازی می کنید؟ شما که روابط متشنجی داشتید، چطور به خودتان اجازه دادید بچه دار شوید. اما بغض راه گلویم را بست. یاد ماجرایی افتادم که مادرم برایم تعریف کرده بود. در یک روز پاییزی مادرم به گرمی در کنارم نشست و گفت: نازنین جان حالا که ماشااء... برای خودت خانمی شدی و قدرت درکت بالا رفته می خواهم داستانی برایت تعریف کنم. من که مشتاق شنیدن بودم سرا پا گوش شدم و با اشتیاق به چشمان مادرم خیره شدم. ولی نمی دانستم چرا صدایش می لرزید.

 

« چند سال قبل برای انجام کاری به یکی از شعبه های شورای حل اختلاف رفته بودم و در آنجا صحنه ای دیدم که هرگز نمی توانم فراموش کنم. در اتاق جلسات دادرسی  زن و مرد جوانی با صدای بلند با هم جر و بحث می کردند. هر کدام چیزی می گفتند و به گفته های هم دیگر توجهی نداشتند. زن می گفت من باید هر هفته خونه مادرم برم و همسرش در جواب می گفت: آخر عزیز من، چطور می توانیم از اون سر دنیا هر هفته برگردیم. پس این بچه چی میشه. کارم چی میشه. خلاصه زن می گفت: مرغ یک پا دارد و حاضر به تعدیل خواسته اش نبود. آنقدر صدای داد و فریاد و جرو بحثشان بلند بود که صدای گریه ی فرزندشان را نمی شنیدند. نوزاد کمتر از یک ماه سن داشت و از شدت گریه صورتش سرخ و سیاه شده بود. بحثشان به جای رسید که زن گفت بچه رو نمی خوام. نمی تونم بهش برسم. مرد هم از سر لجبازی می گفت می خواستی بچه دار نشی. منم بچه رو نمی خوام. خودم کم گرفتاری که ندارم.

 نوزاد را روی نیمکت شورای حل اختلاف رها کردند و رفتند و حتی پشت سرشان را هم نگاه نکردند. دلم به حال نوزاد سوخت. وسط حرف مادرم پریدم و گفتم: طفلکی بچه ی بیچاره. خوب مامان بعد چی شد؟ مادرم چند لحظه سکوت کرد و گفت: تو دوست داری چی می شد؟ کمی فکر کردم و گفتم: دوست داشتم پدر و مادرش پشیمان می شدند و به دنبال فرزندشان بر    می گشتند مادرم گفت: ای کاش اینطور بود؛ اما افسوس که آن ها هرگز برنگشتند. بچه بیچاره از شدت گریه داشت خفه می شد. بغلش کردم. حس خیلی خوبی نسبت به او داشتم. نمی خواستم از خودم جدایش کنم. باز حرف مادرم را قطع کردم و گفتم. راستی مامان اون موقع من به دنیا آمده بودم؟ مادرم سکوت کرد. صحبت خودش را این طور ادامه داد. «نازنینم»، من برای این به شورای حل اختلاف رفته بودم تا از پدرت جدا بشم. چون من بچه دار نمی شدم. نمی خواستم پدرت به خاطر من از داشتن بچه محروم بشه. اما با آمدن اون بچه یعنی تو به آغوش ما زندگیمان رنگ جدیدی به خود گرفت. دخترم از اینکه تا به حال این موضوع را از تو پنهان کردیم ما را ببخش. می ترسیدیم واقعیت را به تو بگوییم. عزیزم آنقدر دوستت داریم که نمی توانیم ناراحتیت را ببینیم و شروع کرد به اشک ریختن. من هم مات و مبهوت بودم. نمی دانستم چه بگویم. اما این را هم می دانستم که شرط مادر بودن فقط به دنیا آوردن فرزند نیست؛ بلکه محبت کردن، دوست داشتن و خود را فدای فرزند کردن است. مادری که فرزندش را به خاطر لذت های آنی رها کند، مادر نیست و نمی توان نام زیبای مادر را به چنین انسانی نسبت داد. مادرم را در آغوش گرفتم و بوسه بارانش کردم. حالا که این بچه را در حال گریه کردن می بینم برایش آرزو می کنم که پدر و مادرش از طلاق منصرف شوند.

رئیس شعبه شورای حل اختلاف بعد از دیدن این صحنه سخت متأثر شد و چندین بار با والدین نوزاد 25 روزه تماس گرفتند ولی آنها توجهی نمی کردند. به ناچار از پلیس 110 کمک خواستند و کودک را دبیر شورای حل اختلاف و دختر خانمی دیگر به کلانتری بردند. در راه برای آن کودک شیر تهیه کردند و به او دادند. بیچاره بچه کوچولو خیلی گرسنه اش بود و تمام شیر را یکسره سرکشید. بالاخره پلیس تلفنی مادر بی رحم بچه را صدا کرد و بچه را تحویل داد. شما فکر می کنید، آینده چنین بچه هایی چه خواهد شد.

نویسنده: روناک خوشی

/ 0 نظر / 30 بازدید