حقیقت

حقیقت

عفاف گفت: مرا با برگ درخت زیتون مستور دارید.

وقاحت گفت: مرا با نشان ها و امتیازات بیارایید.

شرارت گفت: مرا با لباس نیکی و صلاح بپوشانید.

رذیلت گفت: مرا با خلعت فضیلت افتخار دهید.

خدعه گفت: مرا تاج امانت بر سر نهید.

تزویر گفت: بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازید.

ظلم گفت: گوی و چوگان مسامحه را به من ببخشید.

استبداد گفت: صورت آزادی را بر چهره ی من نقش کنید.

اختلال گفت: مرا به زینت وظیفه مزیّن فرمایید.

تکبر گفت: مرا به زیور تواضع مباهی نمایید.

اما حقیقت گفت: مرا برهنه بگذارید و هیچ پیرایه ای بر من نبندید؛ زیرا من هیچ گاه از برهنگی خودم شرمسار نیستم.

کشکول محتشمی

/ 0 نظر / 12 بازدید